اینها کافی نیست
خودت هم میدانی
اغوشت را تنها و تنها برای خودم میخواهم
نه برای خود خواهی و غرورم
شروعی دوباره
اینجا را تنها برای شعرهایم میسازم هر چند بعد از ان زلزله میهن بلاگی
دیگر رمقی برایم نمیانده اما شروع میكنم و میدانم كه میتوانم
برایم حرف بزنید میدانم كه شما هم بیشتر از من به یك هم صحبت نیاز دارید
قلم و قدرت
در دستهای مرتعشش
باری عصای حضرت موساست
می گفت
اگر رها کنمش اژدها شود
ماران و موری های
این ساحران رانده وامانده را
فرو بلعد
می گفت
وز هیبت قلم
فرعون اگر به تخت نلرزد
دیگر جهان ما به چه ارزد ؟
بر کرسی قضا و قدر
قاضی
بنشسته با شکوه خدایان تندخو
تمثیل روزگار قیامت
انگشت اتهام گرفته به سوی او
برخیز
از اتهام خود اینک دفاع کن
این آخرین دفاع
پیش از دفاع زندگیت را وداع کن
می گفت
امان دهید
تا آخرین سپیده
تا آخرین طلوع زندگیم را
نظاره گر شوم
پیش از سپیده دم که فلق در حجاب بود
بر گرد گردنش اثری از طناب بود
و چشمهای بسته او غرق آب بود
در پای چوب دار
هنگام احتضار
از صد گره گرهی نیز وا نشد
موسی نبود او
دردستهای او قلمش اژدها نشد
آتش عشق
سوز جان بگذار و بگذر
اسیر وناتوان بگذار و بگذر
چو شمعی سوختم از آتش عشق
مرا آتش بگذار و بگذر
دلی چون لاله بی داغ غمت نیست
بر این دل هم نشان بگذار و بگذر
مرابا یک جهان اندوه جانسوز
تو ای نامهربان بگذار و بگذر
دوچشمی را که مفتون رخت بود
کنون گوهرفشان بگذار و بگذر
درافتادم به گرداب غم عشق
مرا در این میان بگذارو بگذر
به او گفتم حمید از هجر فرسود
به من گفتا : جهان بگذار و بگذر
امید وفا
امید وفامن آن کبوتر بشکسته بال در دامم |
تبلیغات